روز من و تو
از آن بهار تا اين بهار آموخته ام که ...
بيشتر عشق بورزم و تنفر و بدي ها رو از خود دور کنم؛
ياد گرفتم انسان در زندگي ميتواند دوباره متولد شود و بهاري زيبا تر خلق کند؛
ياد گرفتم با چشماني باز تر به زيبايي ها اطرافم توجه کنم از آواز پرندگان از نوازش گلها و غذا دادن به حيوانات لذت ببرم؛
ياد گرفتم شاد باشم لبخند بزنم چرا که وقتي به زندگي لبخند ميزنم وقتي که به گل لبخند ميزنم انعکاس و بازتاب خنده ام را در زندگي و گل ميبينم؛
ياد گرفتم سختي درد هايي را که تحمل کردم پيش زمينه اي براي آگاهي بيشتر بوده است و با درد ها طعم شيرين زندگي کردن و عشق ورزيدن را درک کرده ام ؛
و
اگرچه براي ابراز دوست داشتن به يک دوست ، گلي را چيدهام اما از آن دوست آموختم که گل را نبايد چيد بلکه بايد نوازش کرد...

اما حال فقط تو را كم دارم
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1392 ساعت 0:1 توسط Linux
|
